بیشک دکتر “علی شریعتی” را میتوان به عنوان یک پژوهشگر دینی، از مبارزان و فعالان مذهبی و سیاسی و از نظریهپردازان انقلاب اسلامی ایران به شمار آورد. “شریعتی” نگرشی نوین به تاریخ و جامعهشناسی اسلام عرضه کرد.
“شریعتی”، علاوه بر شهرت زیادش برای سهم داشتن در انقلاب ایران، بهدلیل کارنامهٔ فعالیتهایش برای احیای مذهب و سنت در جامعه و بیدارگری دربارهٔ سلطنت وقت نیز شهرت داشتهاست.
دکتر “شریعتی” نگاه نو و خاصی به دین اسلام و به ویژه مذهب تشیع داشت و بر اساس این نگاه، آرایی مطرح کرد که موافقان و مخالفان فراوان داشته و بحثهای فراوانی در نقد این آرا صورت گرفتهاست.
به جز نظام حکومتی وقت که به شکلهای مختلف برای او دردسر درست میکرد، روحانیت سنتی و به ویژه بخشهای بیسواد و قشری آن، بیشترین مخالفتها را با “علی شریعتی” و آرای او میکرد که با جوسازی، شایعه پراکنی، افتراهای دروغ، بیانیهنویسی و صدور فتوا و طرد و لعن و… همراه بود.
“شریعتی” جور دیگر به روحانیت نگاه میکرد و معتقد بود روحانیت کارش متفاوت با سخنرانی و وعظ است.این رویه شریعتی منجر به موضعگیری روحانیون علیه او شد. صدور فتواها علیه “شریعتی” تا پس از مرگ وی ادامه داشت
کوچکترین گناه این مرد بدنام کردن روحانیت است.
“شریعتی” بارها تأکید میکرد که در اسلام به جای روحانی، عالم دینی وجود دارد، وی اعتقاد داشت که روحانی چیزی مقتبس از تعالیم مسیحی قرون وسطی بوده که با ظهور سلطنت صفوی در قبای ملا و آخوند بر اسلام تحمیل شدهاست؛ بنابراین همچنانکه دین مسیحی قرون وسطی را یکی از علل بیاعتمادسازی دین در قرون حاضر میدانست. روحانیت اسلامی را یکسره مردود میدانست و عنوان عالم دینی را شایسته نشاندن بر جایگاه روحانیت خرافی کنونی میدانست.
روحانیت در همهٔ ادیان و ادوار به دو دلیل با امثال دکتر “شریعتی”ها ناسازگاری دارد. یکی اینکه تجدد و نوآوری را منافی با اصالت و استحکام دین دانسته، میترسند در مبانی و معتقدات مردم که تا حدود زیادی بر تشریفات و تحجر و سنتها و افکار کهن تکیه دارد، تزلزل حاصل شود و دلیل مهمترشان این است که اصلاً نمیخواهند هیچ فردی که خارج از صنف و کسوت مقدس است وارد قلمروی واسطگی بین خدا و خلق خدا شود.
“شریعتی” در عین حال، رویکردی نقادانه نسبت به برخی از باورهای مذهبی داشت. او بهطور خاص، تشیع صفوی را مظهر سنت مسخ شده میداند و آن را توأم با اسارتپذیری، خرافه، تقلید و جبرگرایی معرفی میکرد
او بازگشت به تشیع حقیقی و انقلابی را نیرویی برای تحقق عدالت اجتماعی قلمداد میکرد.
نظرات و آرای “شریعتی” درباره اسلامشناسی، پروتستانتیسم اسلامی، روشنفکری دینی، شیعهشناسی، تشیع علوی و تشیع صفوی، و همچنین رابطه او با روحانیت، همواره مورد مخالفت یا نقد گروههای مختلف قرار گرفته است. برخی از محققان، منشأ شکلگیری و فعالیت گروههایی مانند “فرقان” را آراء “شریعتی” دانستهاند
به باور برخی محققان، ایدئولوژیک کردن دین، یکی از مهمترین دستاوردهای “علی شریعتی” بوده که نقش مهمی در پیروزی انقلاب اسلامی ایران داشته و بسیاری از احزاب و گروههای سیاسی، حتی پس از پیروزی انقلاب هم تحت تاثیر اندیشههای او بودهاند.
یکی از نقدهای بارز بر “شریعتی” اما ایدئولوژیزه کردن دین است که نخستین بار در دههٔ ۶۰، “داریوش شایگان”، با عنوان ایدئولوژی کردن سنت در کتاب خود با عنوان “نقد ایدئولوژی” بر آن خرده گرفت.
“شریعتی” ایدئولوژی را مقدم بر فرهنگ میداند و در تحلیل تاریخیاش ادعا میکند که تمامی تحولات تاریخ و تمدنی پس از ظهور یک مکتب و ایدئولوژی و ایمان و فکر و حرکت ایدئولوژیک و عقیدتی نوین بودهاست. وی با با جدا کردن ایدئولوژی از فرهنگ و فرق نهادن بین آن دو، عقاید و احکام ارزشی و عملی اسلام را به مثابه یک مکتب یا ایدئولوژی ثابت و حیانی معرفی میکند. “شریعتی” میگفت: «دین داریم به منزله ایدئولوژی و دین داریم به منزله فرهنگ». به اعتقاد وی ایدئولوژی آن بود که نزد ابوذر (غفاری) و فرهنگ آن که نزد ابوعلی (سینا) بود.
از دیگر نظریات عمده “شریعتی” نظریه امت، به پیشوایی امامت است. بسیاری این نظریه را سرآغاز پیدایش ولایت فقیه میدانند.
کتاب “امت و امامت” “شریعتی” به ویژه مورد انتقاد شدید تجدیدنظرطلبان بود، کتابی که در آن “شریعتی” رأی افراد ناآگاه جامعه را خوار شمرده و خواستار نوعی دموکراسی ارشاد شده برای جوامع عقبمانده تا دست یافتن آنها به سطح قابل قبولی از توسعه شده بود. به باور منتقدان، “شریعتی” با طرح بحث امت و امامت و بیاعتنایی به رأی تودهها، ناخواسته به توجیه نظریه ولایت فقیه در جمهوری اسلامی کمک کرده بود.
“شریعتی” در دوران دانشجویی در فرانسه در دهه ۱۳۴۰ شمسی، با اندیشههای “ریمون آرون”، “ژاک برک”، “هانری کربن”، “فرانتز فانون”، “روژه گارودی”، “ژرژ گورویچ”، “لویی ماسینیون” و “ژان پل سارتر” آشنا شد. برخی معتقدند اشارههای پراکنده “شریعتی” به اندیشمندانی مانند “هگل”، “مارکس”، “هوسرل”، “یاسپرس”، “هایدگر” و “مارکوزه”، نشانه تاثیرپذیری او از سنت فکری آلمانی و فرانسوی است. تاکید شریعتی بر تفاوت میان انسان و بشر، و همچنین استفاده از مفاهیمی مانند عصیانگری و انتخابگری، و سرانجام شاهد آوردن از سخنان “سارتر”، “نیچه” و “هایدگر”، نشانههایی بر گرایش او به مکتب “اگزیستانسیالیسم” دانسته شده است
“شریعتی” در مقدمه مقالهای که در سال ۱۳۳۴ تحت عنوان “مکتب واسطه” نوشته مینویسد: «از میان مکتبهای “ماتریالیسم” و “ایدئالیسم”، اسلام روش مختص به خود را دارد و آن را میتوان “رئالیسم” نامید. رژیم اجتماعی و اقتصادی اسلام، “سوسیالیسم” عملی است که بر طرز فکر خداپرستی استوار میباشد و حد وسط میان دو رژیم فاسد “کاپیتالیسم” و “کمونیسم” میباشد.». از این رو “شریعتی”، “ابوذر”، از اصحاب وفادار پیامبر را نمونه بارز یک سوسیالیست یکتاپرست میدانست که در برابر ستم حکومت ایستاد و به اعتراض برخاست.
“شریعتی،” نهاد و سازمانی نداشت، چنان که طرح و برنامه علمی و قابل اجرا هم نداشت. او از دین بیروحانیت و از جامعه بیطبقه سخن میگفت، اما شاید حتی چند دقیقهای هم به این فکر نکرده بود که چگونه میتوان به چنین هدفی دست یافت؟ از طرف دیگر، او در دوران پیش از انقلاب، دست در دست دهها گروه دیگر داشت و تنها چیزی که “شریعتی” را دور از درگیریها نگه داشت، این بود که وی پیش از پیروزی از دنیا رفت.
“شریعتی” در میدان انقلابیگری و مبارزه، قهرمانانه درخشید، اما علت اصلی درخشش “شریعتی” چه بود؟ در فرهنگ ما، نیروی برانداز و اپوزیسیون، برای مردم ارج و اعتبار ویژهای داشت، مخصوصاً اگر فرماندهای شجاع و سخنور داشت، در این میان، “شریعتی” با سلاح همه گروهها وارد میدان شد. از طرفی، مانند روحانیون از اسلام سخن میگفت و تحلیلهای شگفت انگیزی از مسائل مذهبی ارائه میداد.
از طرف دیگر به عنوان یک دانشگاهی غرب دیده، همنوا با چپگرایان، از استعمار غرب و ستم و تجاوزشان سخن میگفت و از سویی، مانند کمونیست ها از ستم سرمایهداران و محرومیت فقرا و مستضعفان دم میزد. بنابراین او به تنهایی پرچم همه گروهها را در دست داشت، به همین علت بود که به زودی در میان جوانان درخشید و نفوذ پیدا کرد.
وی در جلب توجه جوانان به اسلام، دلسرد کردن آنان از کمونیسم و مخالفت با استعمار و استثمار غرب تلاش شایستهای کرد.
“شریعتی” پدیده پیچیده و دیرتکراری است، روح بزرگ و فردگرایانه “شریعتی” در کویریات او قابل لمس است. نوشتههای او هرگز تازگی خود را از دست نمیدهند و هرگز کهنه نمیشوند.
قلم “شریعتی” نه تنها بین نویسندههای مذهبی، که در بین روشنفکران هم متمایز و شاخص بود. خوانش نو و بدیع او از تاریخ، دین و جامعه و گشودن افقهای تازه در برابر دیدگان مخاطبان از دیگر خصوصیات نوشتههای “شریعتی” است.
سکوت و نفی طبقه روشنفکران لاییک اما باعث شد اسمی از “شریعتی” در ادبیات دهه ۴۰ – ۵۰ نباشد. آنها میخواستند صدای “شریعتی” خاموش بماند. البته این تنهایی باعث شکست او نشد و روح بزرگ او را عمیقتر کرد؛ روحی که در کلماتش نمود پیدا کرده است.





