به قلم: صالح محمدیان
حمید لویمی معلم است. سه دهه گچ و تخته و عشق. از آن فرهنگیانی که بعد از زنگ مدرسه، تمام نمیشوند. میروند سراغ چالههای آسفالت محله، پیگیر روشنایی کوچه و آب محرومان. از آن آدمهایی که حقوق معلمی میگیرد اما بیمزد و منت، کارمند شهرداری و شورای شهر و اداره برق هم میشود، فقط برای اینکه همسایهاش زمین نخورد، بچهاش در تاریکی درس نخواند.
حمید لویمی، یک سال پیش ایدهای داشت: پنل خورشیدی روی بام مدارس. نه حرف بیپشتوانه، نه خیالبافی. دونگی هم جور کرده بود. نقشه داشت، تأمین مالی داشت، نشانی هم داده بود. حتی پا را فراتر گذاشت و پیشنهاد داد معابری که مشکل تأمین برق دارند و هر شب در تاریکی مطلق فرو میروند، با همین پنلهای خورشیدی روشن شوند. همان کوچههایی که بچههای مدرسه ازشان رد میشوند و زنان و پیرمردها در تاریکیشان زمین میخورند. حمید لویمی هم برای درس بچهها چاره داشت، هم برای امنیت محلهها. اما دیوار مدیران کوتاهتر از آن بود که صدایش به جایی برسد. طرح ماند و خاک خورد و معلم ماند و حسرت.
حالا اما ورق برگشته. جنگ است و خاموشی. برق رفته و کلاسها در گرما نفسنفس میزنند. معابر هم که از قدیمالایام در تاریکی فرو میرفتند، حالا دیگر قیر شب را به جان مردم میمالند. همان مدیرانی که دیروز برای طرح حمید لویمی وقت نداشتند، امروز برای «مدیریت بحران» جلسه میگذارند. همانها که ایده را پاس کاری کردند به بایگانی، حالا با پیشانی عرقکرده به فکر تأمین برق اضطراری افتادهاند.
طنز تلخ ماجرا اینجاست: حمید لویمی، بیهیاهو، بیبیانیه، بیکمیسیون و کارگروه، راهحل داشت. هم برای مدرسه، هم برای کوچه. نه برای بحران، برای پیش از بحران. اما گوشها آنقدر به صدای بخشنامهها عادت کرده که صدای عقل را نمیشنود. اینجا سرزمین «جرقه در لحظهٔ آخر» است. سرزمینی که باید اول خراب شود، بعد به فکر تعمیر بیفتند.
حالا حمید لویمی، بهجای گله و کینه، دوباره آمده. این بار نه طرح تازه، که یک درخواست ساده: «استاندار محترم، پنل خورشیدی را برای ادارات ابلاغ کن.» نگفته چرا پارسال گوش ندادید. نگفته چرا باید جنگ بشود تا خورشید را ببینید. فقط آمده تا شاید این بار، صدایش از دیوار تشریفات و کاغذبازی عبور کند.
خوزستان، پایتخت آفتاب است. همین استان که نفت از سینهاش میکشند و برق از سیمهایش میدزدند، میتواند با یک تصمیم ساده، بام مدارسش را نیروگاه کند و کوچههای تاریکش را روشن. نه بودجهٔ آنچنانی میخواهد، نه فناوری فضایی. فقط یک «اراده» میخواهد که در هزارتوی امضاها و استعلامها گم نشود. همان ارادهای که پارسال غایب بود.
درد حمید لویمی، درد یک معلم تنها نیست. درد همهٔ کسانی است که راهحل دارند اما دیده نمیشوند. طرح دارند اما شنیده نمیشوند. دونگی دارند اما معطل اذن مدیرانی میمانند که تا خرشان از پل نگذرد، چشمشان دنبال چاره نمیگردد.
استاندار محترم، این بار فرق میکند. این بار حمید لویمی رو در رو نیامده. آمده کنارتان ایستاده و میگوید: «تصویب کن، ابلاغ کن.» این درخواست، یک فرصت است. فرصتی برای جبران بیاعتنایی پارسال، فرصتی برای اینکه نشان بدهید گوشتان به صدای معلمی مثل حمید لویمی میرسد، قبل از آنکه صدای آژیر بلند شود.
پنل خورشیدی روی بام مدرسه و سر کوچه، فقط برق تولید نمیکند. درس تولید میکند. درس اینکه حمید لویمی، معلم سادهٔ اهوازی، گاهی از تمام کمیسیونهای تخصصی، کاربلدتر است. فقط کافی است کسی باشد که بشنود.




