سعید مسعودی یکتا ✍️
فصل هفتم آموزش شهروندی
قسمت دوم: رسم غلط تیراندازی در عروسیها و فاتحهخوانیها
صدایی که شادی را به غم تبدیل کرد
عروسی علی بود. کوچه پر از چراغ و صدای شادی بود و خانوادهها برای آغاز زندگی مشترک او خوشحال بودند. ناگهان صدای تیراندازی در آسمان پیچید. چند نفر با تصور اینکه این کار نشانه شادی است، بدون فکر کردن به عواقب آن شروع به شلیک کردند.
مادر علی، با لبخند به مهمانها نگاه میکرد که ناگهان صدای فریاد از انتهای کوچه بلند شد. پسربچهای که همراه خانوادهاش از کنار مراسم عبور میکرد، بر زمین افتاده بود.
همه چیز در چند ثانیه تغییر کرد. موسیقی خاموش شد، خندهها جای خود را به گریه داد و عروسی به صحنهای تلخ تبدیل شد.
علی آن شب به جای نشستن کنار عروس، در بیمارستان منتظر خبر پزشکان بود. کودک جانش را از دست داد و خانوادهای که هیچ نقشی در آن رسم نداشتند، داغدار شدند.
ماهها بعد، خانواده همان کودک در مراسم فاتحهخوانی نشسته بودند. کسی جرئت نداشت درباره تیراندازی حرفی بزند. پدر کودک فقط به عکس فرزندش نگاه میکرد و آرام گفت:کاش یک نفر همان شب میگفت این رسم، شادی نیست؛ خطر است.
از آن روز، اهالی کوچه تصمیم گرفتند این رسم را کنار بگذارند؛ چون فهمیده بودند هیچ عروسی آنقدر ارزشمند نیست که با یک شلیک، زندگی انسانی را به خطر بیندازد و هیچ مراسمی نباید به قیمت داغدار شدن خانوادهای دیگر تمام شود.
آموزش شهروندی یعنی بدانیم رفتار ما، حتی اگر برای لحظهای شادیآور باشد، ممکن است زندگی دیگری را برای همیشه تغییر دهد.
شهر خوب، شهری نیست که فقط در آن جشن برگزار شود؛ شهری است که در آن شادی، با آرامش و مسئولیت همراه باشد.
نویسنده:سعید مسعودی یکتا


