منوچهربرون
امروز پنجشنبه، دیداری داشتم با دوست ارزشمندم، نویسنده خوزستانی، استاد عبدالصاحب رومزیپور. چند ماهی است که او درگیر نوشتن مقالهای درباره استاد فقید عبدالرضا حیاتی و چند تن دیگر از عزیزان و هنرمندان شاخص خوزستان برای دانشنامه بزرگ دفاع مقدس است. گفتوگوی ما، مثل بسیاری از دیدارهای اهل قلم، خیلی زود از احوالپرسیهای معمول عبور کرد و به دغدغههای مشترک رسید؛ از هنر و ادبیات و فرهنگ گرفته تا فعالیتهای فرهنگی که گاهی نه با حمایت سازمانی، بلکه با پیگیری شخصی و عشق و دلسوزی آدمهایی انجام میشود که هنوز دلشان برای فرهنگ این سرزمین میتپد.
در میان این گفتوگوها، نام عبدالرضا حیاتی بیش از همه در ذهنم ماند؛ مردی که شاید اگر بخواهیم زندگیاش را در چند واژه خلاصه کنیم، باید بگوییم: آمد، بیادعا کار کرد، خاکی و مردمی زندگی کرد و ساده آسمانی شد؛ اما آثارش هنوز در میان ما نفس میکشد.
عبدالرضا حیاتی از آن هنرمندانی نبود که برای دیده شدن هنر کند. هنر برای او بخشی از زندگی بود؛ چیزی جدا از مردم، کوچه، جبهه، مسجد، رزمنده، شهید و دردهای جامعه نبود. او نمایشنامه مینوشت، شعر میگفت، بازی میکرد، کارگردانی میکرد، مداحی میکرد، خوشنویسی و نقاشی داشت و در تربیت نسل جوان هنرمندان نیز نقش مهمی ایفا کرد. منابع منتشرشده از بیش از پنجاه نمایشنامه او نام بردهاند و بسیاری از هنرمندان نسلهای بعدی تئاتر اهواز، خود را از شاگردان یا متأثران مکتب او دانستهاند.
اما شاید مهمتر از تعداد آثار، نسبت او با هنر بود.
حیاتی هنر را برای هنر نمیخواست. هنر برای او زبان ارتباط با مردم بود؛ زبانی که میتوانست در روزهای دشوار جنگ، امید بیافریند، روایت کند، اعتراض کند و رنج انسان ایرانی را به تصویر بکشد. او در سالهای دفاع مقدس، تنها تماشاگر جنگ نبود. در کنار رزمندگان حضور داشت و با نمایش و شعر و فعالیتهای فرهنگی، سهم خود را در آن روزهای سخت ادا کرد. گزارشهای منتشرشده از اجرای نمایش و برنامههای فرهنگی او در مناطق عملیاتی و تأثیرش بر روحیه رزمندگان حکایت دارد.
شاید به همین دلیل است که وقتی آثار حیاتی را مرور میکنیم، جنگ در نوشتههای او فقط صدای گلوله و انفجار نیست؛ جنگ، انسان است.
رزمندهای که منتظر عملیات است، مادری که چشم به راه فرزندش مانده، کودکی که معنای جنگ را در چهره بزرگترهایش میبیند و شهری که میان آتش و زندگی روزمره تلاش میکند زنده بماند.
او تلاش کرد بخشی از این واقعیت را به زبان نمایش منتقل کند. آثاری چون «بوی خوش جنگ»، «قاصدکها»، «فرشتهای با بال شکسته»، «کارون شط رازها»، «آی آدمها»، «فصل سبز دیدار»، «مسیح میگرید»، «بچههای زهرا» و آثار متعدد دیگر، بخشی از کارنامه او هستند.
اما حیاتی فقط یک نمایشنامهنویس نبود؛ یک جریان انسانی بود.
شاید راز ماندگاری او را باید در همینجا جستوجو کرد. او دانستههایش را برای خودش نگه نمیداشت. تجربهاش را به نسل بعد منتقل میکرد. شاگردانش بعدها هر کدام راهی را ادامه دادند و بخشی از آنچه از استاد آموخته بودند، با خود به نسلهای بعد بردند. حتی در روایت یکی از هنرمندان همنسل او، حیاتی به عنوان مشوق اصلی ورود او به تئاتر معرفی شده است.
این شاید بزرگترین میراث یک هنرمند باشد؛ نه فقط کتابها و نمایشنامهها، بلکه آدمهایی که بعد از او ادامه میدهند.
عبدالرضا حیاتی از جمله هنرمندانی بود که زندگی ساده و بیپیرایهای داشت. اهل هیاهوی شهرت نبود. حتی آنگونه که دوستان و شاگردانش روایت کردهاند، با تجلیل و بزرگداشت از خودش راحت نبود و ترجیح میداد به جای نشستن در جایگاه یک «چهره»، همچنان در کنار مردم و شاگردانش باشد.
و شاید همین بیادعایی، امروز او را برای ما عزیزتر کرده است.
ما در روزگاری زندگی میکنیم که گاهی نامها زودتر از آثارشان دیده میشوند؛ اما حیاتی از نسلی بود که اثر را بر نام مقدم میدانست. او کار کرد، نوشت، آموزش داد، روی صحنه رفت، به جبهه رفت، کنار مردم ایستاد و سرانجام آرام و بیسروصدا از میان ما رفت.
اما رفتنش پایان داستان نبود.
امروز وقتی نام او در میان هنرمندان تئاتر خوزستان و دفاع مقدس میآید، هنوز شاگردانش سخن میگویند، هنوز نمایشنامههایش خوانده میشوند و هنوز کسانی هستند که خود را وامدار نگاه و آموزش او میدانند. همین است که میتوان گفت بعضی انسانها میروند، اما مکتبشان باقی میماند.
دیدار امروز من با عبدالصاحب رومزیپور، بار دیگر این پرسش را پیش رویم گذاشت که ما با میراث چنین انسانهایی چه کردهایم؟آیا فقط باید پس از مرگشان چند مراسم برگزار کنیم، چند عکس منتشر کنیم و چند جمله درباره بزرگیشان بنویسیم؟
یا باید آثارشان را جمعآوری کنیم، نمایشنامههایشان را بازنشر دهیم، شاگردانشان را معرفی کنیم، خاطراتشان را ثبت کنیم و اجازه ندهیم بخشی از تاریخ فرهنگی خوزستان در گردوغبار فراموشی گم شود؟
حیاتی تنها متعلق به گذشته نیست. او بخشی از حافظه فرهنگی خوزستان است؛ حافظهای که اگر ثبت نشود، نسلهای آینده شاید بدانند جنگ چگونه آغاز شد، اما ندانند هنرمندان این سرزمین چگونه در کنار مردم ایستادند و چگونه از دل آتش، ادبیات و نمایش و هنر آفریدند.
شاید کاری که امروز عبدالصاحب رومزیپور برای دانشنامه دفاع مقدس انجام میدهد، از همین جنس باشد؛ تلاش برای اینکه نامها فقط در قاب خاطره نمانند و به بخشی از تاریخ مکتوب این سرزمین تبدیل شوند.
عبدالرضا حیاتی بیادعا آمد، بیادعا زندگی کرد و بیادعا رفت؛ اما برای کسانی که هنر را نه وسیله شهرت، بلکه مسئولیتی انسانی میدانند، هنوز زنده است.
آدمهایی مانند حیاتی را نمیتوان با تاریخ تولد و مرگشان تعریف کرد؛ تاریخ واقعی آنان، در آدمهایی ادامه پیدا میکند که بعد از رفتنشان، راهشان را ادامه میدهند.
و شاید زیباترین تعبیر درباره او همین باشد:
او ساده آسمانی شد، اما ساده از یادها نرفت.




