سوگنامه‌ای بر آسمانی شدن مردی از جنس خاک و آفتاب؛

اشتراک گذاری مطلب:

لینک کوتاه مطلب:

کد خبر: 37149

تاریخ انتشار: ۱۵ فروردین ، ۱۴۰۴

سوگنامه‌ای بر آسمانی شدن مردی از جنس خاک و آفتاب؛

فصلی از زندگی شهید روزعلی قربانی:
در سکوت ماه رحمت، وقتی آسمان هفتکل بوی عطر شهدا را به یاد می‌آورد، مردی از تبار ایثارگران، بی‌صدا پر کشید تا به آغوش برادران شهیدش در ملکوت اعلی بپیوندد. روزعلی قربانی، نامی که از خاکِ خونین خوزستان برخاست، از همان کودکی در کوچه‌های محروم قلعه تل، درس وفا و مقاومت آموخت. او که در خانوادۀ انقلابیِ چاشنیدان پرورش یافت، نهال وجودش با باران شهادتِ دو برادر، آبیاری شد: شهید دوستعلی، که در نیسانِ خونینِ ۱۳۶۱ به خاک افتاد، و شهید سلطانعلی، که در والفجر ۸ مفقود شد و سال‌ها بعد پیکرش همچون گوهری از اعماق تاریخ بازگردانده شد. روزعلی اما، خود نیز زخم‌خورده از همین نبرد بود؛ جانبازی که ۵۰ درصد از تنش را جنگ گرفته بود، اما هرگز زخم‌هایش را بهانه نکرد. 

او مردی بود که دردِ فراموشیِ شهدا را بر تنِ زخمی‌اش تحمل می‌کرد. در سکوتی آمیخته با نجوا، قلمش را به میدان فرستاد تا روایتگر رشادت‌هایی باشد که تاریخ نمی‌تواند از یاد ببرد. کتاب‌هایش – از «لبخند روشن صبح» تا «هم‌نشینان مهتاب» – نه کلمه‌هایی روی کاغذ، که فریادِ خاموشِ دلِ سربازانی است که در خاک خفته‌اند. او با هر صفحه، گویی زخم‌هایش را می‌گشود تا خونِ حماسه، جاری شود. قربانی، معلمی بود که تخته سیاهِ کلاسش را به میدان نبرد تبدیل کرد؛ نه با اسلحه، که با قلمی که چون شمشیر برنده، بر پیکرِ فراموشی می‌کوبید. 
اما روزعلی، تنها راوی نبود؛ او خود، حماسه‌ای زنده بود. در آموزش و پرورش خوزستان، با وجود جراحات جنگ، هرگز طلب مسئولیتی نکرد. فروتنانه در جایگاه کارشناسی ماند، گویی می‌دانست که بزرگ‌ترین مقام، خدمت به یادگاران شهداست. همکارانش از او مردی می‌گویند که همیشه با یک جعبه شیرینی ساده به دفتر می‌آمد، اما هدیه‌اش، گرمای نگاهش بود؛ نگاهی که گویی از آتشِ خندق‌های جنگ عبور کرده و هنوز از شوقِ ایثار می‌سوخت. 
در آخرین دیدارها، هنوز از پروژه‌های ناتمامش می‌گفت: از خاطراتی که گردآوری کرده بود و کتابی که در دست چاپ داشت. انگار مرگ را باور نداشت، یا شاید می‌دانست که مرگ برای مردانی چون او، آغازِ هم‌نشینی با معشوق است. وقتی در ششم فروردین ۱۴۰۴، قلبش از تپش ایستاد، هفتکل یک پسر دیگر را به آسمان فرستاد؛ پسری که حالا در کنار برادرانش، شهیدِ زنده‌ای است که نامش بر جلد کتاب‌ها و در دلِ کوچه‌های زادگاهش می‌تپد. 
اما درد، اینجاست که جامعۀ خاکستریِ امروز، گاه حتی به شهیدانش نیز کم‌لطفی می‌کند. روزعلی، که ۴۰ سال زخمِ جنگ را بر تن کشید، در تشییعی ساده و بی‌آلایش بدرقه شد. غیبت برخی مسئولان، گویی زخمی دیگر بر پیکرِ خستۀ خانواده‌اش بود. آیا شایسته نبود که استانداران و مدیرانی که مدالِ خدمت بر سینه دارند، در مراسم مردی حاضر شوند که خود، مُهرِ وفا بر پیشانی داشت؟! او که حتی در روزهای پایانی عمر، دغدغه‌اش نه تقدیر، که «بی‌تفاوتی جامعه» بود، حالا شاید در ملکوت، لبخند می‌زند به زمینیانی که تازه فهمیده‌اند گوهرِ گمشده‌شان چه ارزشی داشته است. 
روزعلی قربانی، این «شهیدِ زنده»، حالا به قافله‌اش پیوسته است. او رفت تا به برادرانش بگوید که زمین، هنوز مردانی دارد که بی‌صدا می‌جنگند؛ با قلم، با دل، و با یادِ شهیدان. روحش با همان شهدایی شاد باد که هر شب در خواب‌هایش به دیدارشان می‌رفت. و ما، بر خاک مانده‌ها، باید آینه‌ای باشیم برای بازتابِ نورِ راهش؛ راهی که از قلعه تل آغاز شد، در هفتکل بال گرفت، و حالا در آسمان‌ها، به بی‌نهایت می‌رسد. 

 

یادش گرامی و راهش پررهرو باد

با اشک‌های دلسوخته یک دوست

صادق سلامت دوم

۱۵ فروردین ۱۴۰۴

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *