زنده بودن و زندگی کردن را با مردم گره زدن موضوعی دو طرفه است.از یک طرف، این انسان است که زنده است یا زندگی می کند و از طرف دیگر، این مردم که باید،معیار باشند، مورد مطالعه قرار می گیرند.
به زبان ساده، وقتی آدمی را زنده می نامیم،طرف دیگر قضیه آدم های دیگری وجود دارند.بنابراین،انواعی از رفتارها و مراودات همراه با برخوردها و عکس العمل هاست.
پس، مردم در این معنا، شکلی خاص به خود می گیرد و منظور را به سمت طرف دیگر متمایل می سازد.
مردم در ایجاد زنده بودن یا زندگی کردن دارای نقشی های متفاوتی هستند.مردم همان های هستند که در درون جامعه با زنده ها و زندگی کنندگان،دوران می گذرانند.مردم همان همنوعانی هستند که می توانند معیار سنجش باشند.چگونه با آن ها برخورد می شود؟به چه میزانی دارای ارزش و اعتبار نزد دیگرانند؟
منظور ما از مردم همان آدمی است.موجودی که اجتماعی است و با جمع زیستن در درون او ریشه دوانیده است.انسان نامیده می شود و با سایر موجودات متمایز است.این انسان در دو بعد مطالعاتی قرار می گیرد.
در بعد اولیه، همان ارزیابی است که به دو شکل، زنده ها و زندگی کنندگان ختم می شود و در بعد دوم، شامل افرادی است که در مقابل آن ها قرار می گیرند.این ها، مورد رفتارند.عمل ها را می بینند.با انواعی از همنوعان خویش در ارتباطند.این ارتباط می تواند چگونگی را ترسیم نماید.
مردم از طریق افرادی مورد نظرند.احترام را می بینند.یاری کنندگان را در می یابند و ضمن دریافت انواعی از اعمال، نسبت به دیگران، ارزشیابی انجام می دهند.معیار اصلی هم برای آن ها جوهره ی آدمی یا همان انسانیت اوست.پس، انسان یا زنده است و یا زندگی می کند.
این مهم را مردم درک می کنند.کسانی که در تعاملات انسانی خویش، دریافت های مهمی را دارا هستند و بر اساس آن ها هم، خود را در فعالیت می یابند،بسیار متفاوت از کسانی هستند که فقط در جای خویش، درجا می زنند.کلاه خود را می گیرند که باد نبرد.
این مردم هستند که می توانند موثر بر ارزیابی سایر انسان ها باشند.البته خود این مردم هم می توانند زنده یا زندگی کننده باشند.تفاوتی در مردم بودن آن ها هم نیست.
اصل مطلب و ریشه ی اصلی جدا سازی انسان ها از یکدیگر، برای اصلاح سازی است.باید مشخص گردد،کسانی که فقط نفس می کشند و در ظاهر، بی زیان می باشند، بسیار هم مضر و زیان دهنده هستند.
مردم را تنها در این دو شکل می توان متمایز ساخت.نوع بشر در همه ی دنیا این چنین هستند.موثر بر خود و دیگران یا غیر آن هستند.
زنده ها در این رابطه چه کسانی هستند؟بدیهی است که در جامعه زندگی می کنند اما نه از این بابت که خواهان آنند بلکه نیازمند زنده بودن هستند.با مردم نیستند بلکه در مردمند.رفتارهایی که موثر باشد نمی یابند.بی تفاوتی آن ها هم حدیثی دارد.اینکه موجودی مانند سایر موجوداتند که در درون دریایی بیکران می مانند تا استمراری در نفس کشیدن داشته باشند.
سرنوشت خود را در رفتارهای خود نمی یابند بلکه این مردمانی خاص هستند که آب و غذا می دهند.دردی احساس نمی کنند که منعکس کنند.مانند متحرکینی بی احساسند که نسبت به آینده ی دیگران بی تفاوتند.
درست است که در جمعند اما گویی در کنار هیچکس نیستند.مشکلات را درک نمی کنند.برای رفع آن ها فعالیتی انجام نمی دهند و شاید هم وجودی به نام آدمی یا مردم را در کنار خود درک نمی کنند.
اندکی را نیز می توان یافت که زندگی کردن را انتخاب کرده اند.مردمانی که با سایر مردمان در تعامل هستند.آن ها را درک می کنند.برای مردم احترام قائلند و آن ها را جزئی از تن خویش می شمارند.تعلق خاطر به همنوع را در رفتارها ی خویش متجلی می سازند.
چنین افرادی از صبحگاهان تا شامگاهان در تلاشند تا انسانیت را معنا بخشند.مشکل ها را می یابند و در پی حل آن ها هستند.خود را موجوداتی موثر در تغییرات می یابند و در پی یافتن انواعی از دردها برای علاج ها هستند.
گویی با مردم چنان در آمیخته اند که یکی بودن را تنها تفسیری می توان یافت که حاصل آن باشد.با مردمند و هرگز خود را جدا نمی دانند.
همین قضیه است که به چنین افرادی استمرار در زندگی کردن اتلاق می نماید.مردم طرف مقابل آن ها،برای نگریستن نیستند که جزئی از وجودشان، می شناسند.
با این حال،مردم را با جنسی خاص و از نوع بشر می توان در انواعی از رفتارها،متفاوت یافت.یا موجوداتی گوشه گیر و غیر موثرند که از تن دیگران تغذیه می کنند و در حداقل شکل، بی زیان برای دیگرانند و یا اینکه صاحب رای و تفکر برای حل انواعی از مسائل و مشکلات مردمند.
هر دو با مردم زندگی می کنند اما یکی در دنیای مجازی و فقط در درون جامعه اند و دیگری همراه با مردم و در راه بودن را عملا انجام می دهند.بدیهی است که مردم یا انسان و به تعبیری بشر، هم شامل خود آن ها می شود و هم تمام کسانی که از او جدا فرض می شوند.با هم بودن هرگز همان در جامعه بودن نیست.
احساس با هم بودن همانی است که مردم به آن نیاز دارند و زندگی کردن را ترسیم می کند در حالی که در جامعه زیستن و نفس کشیدن همانی است که مردم را در کنار خود احساس نمی کند.زنده ها بدون مردم نمی توانند زنده بمانند اما قادرند تا زندگی کردن را به فراموشی بسپارند.




